مادر! _ مهدی مرتضوی

چند دوبیتی ورباعی🌑🌑🌑🌑

مادر!

رفتی تَنِ بیمار به دستم دادی
یک دفترو خودکار به دستم دادی

برگرد ! که بیکارو زمینگیرشدم
بارفتنِ خود، کار به دستم دادی !!!!
🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑

بیامادر که منزل جان ندارد
بساط زندگی سامان ندارد

مگر عیسی بن مریم را پدربود؟!!
ولی بی مادری امکان ندارد!!!!

🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑

تمام دلخوشی هایم پفک بود
صفای بازی و خشم و کتک بود

اگر با قهرخود لج کرده بودم —
جواب مادر من قلقلک بود!!

🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑

به روی دشت گونه رود دارم
به ر وی لب دمادم دود دارم

به هر جا می کنم من خود نمایی
که بی مادر شدم ، کمبود دارم!!!!

🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑🌑

دِ بیتی تبری

جانِ مارِ عزایِ سو نَهیمِه
وِنِسِّه اتّا شو بیخو نَهیمِه

چِهِل شو بی قراری کرده مَنگو
جانِ مارِسه اتّا گو نَهیمه

برگردان:

روشنایی مجلس عزای مادرم نشدم وبرایش یک شب بی خوابی نکشیدم
چهل شبانه روز گاو شیرده خانه بی قراری کرد ولی من برای مادرم به اندازه ی گاو عزاداری نکردم!!

توجه:

همه ی شعرهای آمده را من برا ی مادر عزیزم سرودم در پانزده سال پیش آسمانی شد و من اکنون برای این مادر تازه در گذشته استفاده کرده ام روحش
شاد وجایگاهش مینو باد!

مهدی مرتضوی درازکلا

 

۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.